تبليغاتX
عاشقانه ترین عاشقانه ها

عاشقانه ترین عاشقانه ها

بهاري پر از ارغوان

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است.

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است.

 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.

 

"فریدون مشیری"


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 0:8  توسط سپیده  | 

تا نبض خیس صبح

آه‌، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
اي سرطان شريف عزلت‌!


سطح من ارزاني تو باد!

يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيرهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت‌.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفاف آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم‌.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.


از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت‌.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت‌.

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت‌.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.

" سهراب سپهری"

                                        


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:47  توسط سپیده  | 

صدای پای آب

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم


(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين‌،
مي رسد دست به سقف ملكوت‌.
ديده ام‌، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است‌.
گاه در بستر بيماري من‌، حجم گل چند برابر شده است‌.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس‌.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست‌.
مرگ وارونه يك زنجره نيست‌.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است‌.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان‌.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است‌.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم

" سهراب سپهری"




 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:33  توسط سپیده  | 

برای که زیباست شب

اگر که بیهوده زیباست شب

برای چه زیباست

                شب

برای که زیباست؟

شب رود

رود بی انحنای ستارگان

که سردمی گذرد

و سوگواران دراز گیسو

بر دو جانب رود

یادآور کدام خاطره را

با قصیده ی نفس گیر غوکان

تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هر آواز دوازده گلوله

سوراخ

میشود؟

اگر که بیهوده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

" احمد شاملو "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:23  توسط سپیده  | 

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميمرم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:17  توسط سپیده  | 

رد پا

 

مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه؟

حتی مهم نیس کف پات نرمه یا زبر !

مهم اینه که وقتیات رو تو زندگیه کسی میذاری

 و از زندگیش عبور می کنی

وقتی که مهلت تموم شد و فقط رد پات موند

اون قدر اون رد پا خواستنی باشه

که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات

بذاره...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:10  توسط سپیده  | 

There is but on salvation

For the tired soul:

Love for another person.

For what is love , but – the lover

Make the soul of his beloved his spirit.

 

 تنها یک رستگاری برای یک روح خسته وجود دارد:

عشق به انسانی دیگر. چون تنها با عشق است که عاشق در

روح معشوق زندگی می کند و روحشان یکی می شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:7  توسط سپیده  | 

عشق

هیچ چیز در زندگی ما مقدس تر از اولین جرعه ی هوشیاری عشق نیست ،

از نخستین جنبش بال های ابریشمی آن.

 

There is nothing holier , in this life of ours, than the first consciousness

Of love – the first fluttering of its silken wings.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:44  توسط سپیده  | 

سقوط

 

وقتی که گل در نمیاد

                         سواری این ور نمیاد

                                                  کوه و بیابون چی چیه؟

وقتی که بارون نمیاد

                         ابر زمستون نمیاد

                                                این همه ناودون چی چیه؟

 

حالا تو دست بی صدا                 دشنه ی ما شعرو غزل

قصه ی مرگ عاطفه                  خواب های خوب بغل ،بغل

 

انگار با هم غریبه ایم                 خوبیه ما دشمنی  یه

کاش منو تو می فهمیدیم              اومدنی   رفتنی  یه

 

 

تقصیر این قصه ها بود             تقصیر این دشمن ها بود

اونا اگه شب نبودن                  سپیده امروز با ما بود

 

سقوط من در خودمه            سقوط ما مثل منه

مرگ روزای بچگی            از روز به شب رسیدنه

 

 

 

دشمنی ها مصیبته              سقوط ما مصیبته

 

 

کسی حرف من و انگار نمی فهمه

                                         مرده زنده، خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهایی مو از من نمی دزده

                                        درد مارو، در و دیوار نمی فهمه

 

                 برای تنهایی خودم دلم می سوزه

                 قلب امروزی من ، خالی تر از دیروزه........

 

 

شهریار قنبری( دریا در من )

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:16  توسط سپیده  | 

دلک من

برای از تو نوشتن و نوشتن

وقت خواب تو نفس هات و شمردن

از تو سر رفتن و جاری شدن از تو

تنگه تنگه تنگه تنگه دلک من

 

برای دوباره تا سپیده رفتن

به تن ستاره ی تو دست کشیدن

برای شب های آفتابی و روشن

تنگه تنگه تنگه تنگه دلک من

 

زیر این بیرق پاره ، پای لوحه ی شکسته

ببین این خسته هنوز دل به تو بسته

برای عبور نخ از سر سوزن

برای گم شدن تکمه ی پیرهن

برای ساده شدن، ساده نوشتن

تنگه تنگه تنگه تنگه دلک من

 

شهریار قنبری( دریا در من )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:35  توسط سپیده  |